متین کوچولو

نوشته ‌هاي مامي و بابایی براي متین

سلام عزیزم

قربونت بره مامان جونت

تولد3 سالگیت مبارککککککککک عزیزم. خیلی خیلی خیلی دوست داشتم امسال برات جشن تولد بگیرم اما باز هم مثل دو سال گذشته نشد. بعدا برات توضیح می دم. خداروشکر تنت سلامت عزیز مامان. 

به این مناسبت امروز تونستم بالاخره چند تا عکس جدید برات بزارم.

 

جشنواره روز جهانی غذا

متین جون با لباس راه راه سورمه ای

قربونت برم مامانی که خیلی حرف برای گفتن دارم اما بعدا برات می نویسم.

می بوسمت.

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام مامانی قشنگم

قلبونت برم عزیزم اولین روز تابستون توی مهد کودک بودی و داشتی با دوستات بازی می کردی.

چند تا عکس جدید از اون روز رو برات می زارم.

البته یه عالمه تعریفی از پسر خوشگلم دارم که توی یه پست دیگه سر فرصت برات می نویسم.

متین جون و دوستای گلش

 

 متین جون سمت چپ لباس راه راه سبز

 

 

می بوسمت عزیزم

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام عزیز مامان

خیلی خیلی دوسمت دارم عزیزم

الان که دارم این مطالب رو برات می نویسم شما داخل مهد خواب هستی.امروز عمو موسیقی داشتین و بعد از چند روز سرماخوردگی رفتی مهد کودک و حسابی بهت خوش گذشته.

ببخشید که دیر برات نوشتم گل خوشگلم. یه خورده زیادی سرم شلوغه.

از اول خرداد ماه تصمیم گرفتم مهد کودکت رو عوض کنم  که به یاری خداوند تونستم این کار رو بکنم. امیدوارم توی مهد جدیدت خیلی بهت خوش بگذره و چند برابر مهد قبلی خوب باشه که فکر میکنم همینطور هم خواهد بود.

از تفریحاتت بگم که تونل پارک نزدیک خونمون هر روز شده یکی از آرزوهات. وقتی میرسیم سر کوچه خودمون حتما باید از سوپر خرید کنی که شامل بستنی و پاستیل و ... میشه و بعد وقتی میرسی نزدیک خونه میگی خسته ام و بغلم کن و من هم 4 طبقه متین به بغل میشم.

قربونت بشه مامان که خونه سازی یکی از بهترین بازی هات شده ،‌سر فرصت برج می سازی و از خراب شدن و افتادنش خیلی ناراحت می شی. کامیون بازی و پیچ و مهره ات رو هم خیلی دوست داری. شارژ ماشینت تموم شد و من هم از اون روز تا حالا بدجنسی کردم و شارژ نکردم عزیزم چون می خوردی به در و دیوار و تخت و کمد و بقیه وسایل و ضمن خراب کاری خطر سقوط وسایل روی سرت( خدای نکرده) هم بود.

حرف زدنت خیلی بهتر شده. مدام بهم میگی مامان خیلی دوست دالم. بخصوص هر وقت کارهای بدبد میکنی. همش میگی من نکلدم که. هر روز به یه بهونه ای از دم در خونه مامان جون رد میشیم و میریم خونه وگرنه دوست داری هر روز بری خونه مامان جونت. بعضی وقت ها میخوای من رو قانع کنی میگی بریم خونه مامان جون چای بخولیم؟؟؟؟ ای شیطون بلا. من هم گول میخورم و میبرمت ،‌رفتن همانا و برنگشتن به خونه خودمون همانا.

بهتره از چیزایی که بلدی برات بگم:

سوره توحید رو خیلی قشنگ یاد گرفتی و حتی آخرش صلوات میفرستی اونم کامل.

شعر یه توپ دارم قل قلیه ،‌اتل متل توتوله ،‌ تاب تاب عباسی ، شعر رنگ ها،‌ حسنی نگو بلا بگو،‌ بچرخیم و بچرخیم دور صندلی بچرخیم ،‌کدو کدو این ور کدو و چند تا از این قبیل شعرها.

دارم سوره فاتحه رو بهت یاد میدم عزیزم و شما هم با علاقه زیاد زود یاد میگیری.

و به ایاک نعبد که میرسیم می گی مامان بدو بدو. کلی خندیدم ها.

دوباره برات می نویسم عزیزکم.

نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام متین عزیزم

سال نو مبارک پسر گلم

امسال سال تحویل هم خیلی پر کار و مشغول بودیم . از سه شنبه رفتیم خونه مادر بزرگ و تا 7 فروردین اونجا بودیم. لحظه سال تحویل نتونستیم پای سفره بشینیم و دعا کنیم اما همین که کنارم بودی خیلی خوشحالم و این نعمت بزرگیه.

8 فرودین رفتیم قزوین خونه خاله و بقیه فامیلا و با اونها برگشتیم تهران.

امروز هم دوباره داریم میریم شمال خونه مادر بزرگ و چند روز هستیم.

ایشالا بعد از تعطیلات حسابی خاطراتت رو برات می نویسم با عکسای قشنگت

دوست دارم عزیزم

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام عشق مامان

قربونت برم که این روزها خیلی اذیت شدی

تولدت مبارک قند مامان

ایشالا 120 ساله که نه هزار ساله بشی....

دو سال پی تو همچین روزی ساعت 8 و 40 دقیقه پا به دنیای قشنگت گذاشتی ... ببخشید که مامان بی حوصله است حتی نمی تونم برات خوب بنویسم

همسر خاله عزیزت جمعه دو هفته پیش به رحمت خدا رفت و ما هنوز عذا دار ایشون هستیم... خدا بیامرزدشون..

به همین دلیل شما امسال هم تواد نخواهی داشت... البته یه تولد کوچولو موچولو توی مهد کودک برات می گیرن خاله ها...اگه شد عکساش رو برات میزارم اینجا

خیلی مامان دوست داره و از اینکه این مدت دو هفته بی حوصلگی ها و نامهربونی هام رو تحمل کردی ممنونم

ایشالا سال دیگه بتونیم برات یه جشن تولد خوب بگیریم... تنت سلامت عزیز مامان.

دوست دارم و از اینجا تا کوچه بغلی برات بوس میفرستم

بازم تولدت هزاران هزار بار مبارک برگ گلم

نوشته شده در یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام متین عزیزم

قربونت بره مامان با این همه شیرین کاری

اول از همه بگم که امروز روز جهانی کودکه پسرم روز شما و دوستای گلت مبارک

خوشگل مامان یک هفته است که میره مهد کودک و از این موضوع خیلی خیلی خوشحالم

بابایی نهایت همکاری رو با ما داره دستش درد نکنه

مامانی مهربونت هم تونست بالاخره بره و به مامان بزرگ و بابا بزرگ من رسیدگی کنه گو اینکه خودش مریض بود. ( دستهاشو می بوسم)

بعد از ظهرها موقع خونه رفتن داستان ها داریم با هم. می خوای توی پارک حسابی بازی کنی و خوش بگذرونی . من هم تا جایی که بتونم همراهیت میکنم .

این هفته اتاقت رو حسابی ریختیم به هم،  میله تختت رو درآوردیم و دکور رو عوض کردیم تا راحت بتونی بری تو تختت بخوابی. وقتی اتاقت تمیز شد خودت کلی ذوق کرده بودی.

خاله مهد کودکت خیلی دوست داره و ازت راضیه . شما آجی صداش میکنی و اونم ذوق میکنه.

صبح ها کمی زود میریم و با هم تو اتاق اسباب بازی ها بازی می کنیم تا شما به فضای مهد عادت کنی.

امروز بابایی زحمت کشید و به مناسبت روز جهانی کودک برای همه دوستای کلاست هدیه گرفت و منم برات آوردم تا به دوستات هدیه بدی.

تقریبا خوابت تنظیم شده و شب ها حدود ساعت 8 میری تو رختخوابت و می خوابی و منم کلی از این قضیه ذوق میکنم.

مامان قربونت بشه عسلم. خیلی دوست دارم

به امید روزای قشنگ

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

عزیزترینم سلامممممممممم

بالاخره با دلمون کنار اومدیم و بعد از طی کردن پروسه بسیار سنگین راضی کردن پدری ،‌عسل مامان از امروز (10 مهر ماه 91) کوله پشتیش رو برداشت و رفت مهد کودک.

الهی مامان دورت بگرده

مراحل بزرگ تر شدنت از روز 26 شهریور شروع شد که خیلی هم سخت نبود  چون شما واقعا آقایی.

قربونت برم بعد از 3 هفته سرما خوردگی امروز خوب بودی و به مهد رفتیم.

اولش که سه تایی وارد شدیم گریه کردی که یهو بیشتر شد.

بعدش با بابایی رفتیم و ایشون هم همه جای مهد رو دید و پسندید.

برای اینکه حالت بهتر بشه با بابایی رفتی توی حیاط و با تاب و سرسره بازی کردی که تاثیر خوبی داشت.

بعدش هم بابا با هماهنگی یهو غیبش زد و من و شما موندیم.

بعد از بازی تو اتاق اسباب بازی ها رفتیم به اتاق خودت که کلاس 2 تا 3 ساله ها بود. کم کم بهتر شدی تا موقع خداحافظی پر از اشک که هم من گریه کردم و هم شما.

بقیه کار رو با دوربین دنبال کردیم از دفتر مدیر مهد . من هم کارهای ثبت نام شما رو انجام دادم و همزمان شما رو از توی دوربین نظاره میکردم. مربی مهربونت اول لباسات رو عوض کرد و بعد هم دسته جمعی (‌7 تا نی نی )‌ صبحانه خوردین.

تا موقع اومدنم هم گریه نکردی .

ساعت 9 هم یه بار زنگ زدم ببینم خوبی که مربی مهربونت گفت فعلا طبیعی هستی.

الانم بعد از کلی گریه دسته جمعی با مامانی و خاله ،‌نشستم پشت میزم و دارم کارم رو می کنم تا ببینیم بعد از ظهر چه طوری بریم خونه .

ایشالا که به شرایط جدید عادت کنیم و بتونیم به زندگی معمولیمون ادامه بدیم.

خدایا متینم رو سپردم به خودت مراقبش باش.

به امید روزای پر از موفقیت و سلامتی ...

دوست دارم متینم ...بوسسسسسسسسسس

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلامممممممم سلامممممممم

عسل دلم  هر وقت بصدات می کنم و میگم عسل... بهم میگی هوممممممم

بعدش خودت می گی مامان عسل لالا ،‌عسل آبه ،‌عسل به به .....

پسر گلم با این همه شیرین کاری و خوشمزگیت نمی دونم چه طوری خدارو شکر کنم

هر روز شیرین و شیرین تر میشی

هنوز داری دندون در میاری و از درد و رنجش در امون نیستی ،‌دستت مدام داخل دهنته و هر وقت بهت میگم عزیزم دستت رو از دهنت بیرون بیار گوش می دی و اما دوباره داخل دهان.

الان چند وقتی هست که به دیدن انیمیشن و کارتون و به ویژه برنامه های عمو های فیتیله و عمو قناد علاقمند شدی و مدام بهم می گی ماما شی دی ... شی دی .

موقع غذا خوردن که بی معطلی باید برنامه های ضبط شده رو ببینی و همراه اون غذا بخوری ... بابات رو مجبور میکنی که برنامه تلوزیون رو عوض کنه تا شما شی دی ببینی.

شی دی های مورد علاقه ات :با نی نی 1 تا 5؛‌عمو قناد، عموهای فیتیله،‌ بره های ناقلا، انیمیشن های متنوع که از تلوزیون پخش میشه ،‌داداش سیا و ماجراهای خفن.

الهی مامان فدات شه؛ هر وقت می بینی دمپایی هام رو داخل آشپزخونه نپوشیدم میاریشون پام می کنی منم دستای کوچولوت رو می بوسم و بغلت می کنم پسر نازم.

به دلیل علاقه زیادت به بستنی میری در فریزر رو با اون حالت نازت(‌چشمهات رو به هم فشار میدی و حسابی تلاش میکنی تا باز شه) و میگی ماما ارده ارده. (‌اخیرا به خوردنی هایی که اسمشون رو نمی دونی میگی ارده)

هر چی دستت بیاد از پنجره آشپزخونه میندازی داخل حیاط از جمله دمپایی من.

برای خودت یه دمپایی ست پارکت خونه مامانی خریدی و گذاشتی کنار دمپایی مامانی و هر وقت مامانی دمپاییش رو پا میکنه شما هم این کار رو میکنی.

همچنان عاشق تماشای چرخ و فلک از لای نرده های بالکن هستی.

نیمه شعبان خونه باغ بودیم اما همش بارون و مه  و گل بود شما هم لباس زمستونی پوشیده بودی و از خونه زیاد نیومدی بیرون .

خیلی توی راه از تونل خوشت اومده بود و داخلش جیغ میزدی با اون صدای نازت.

دلم می خواد تقریبا قورتت بدم.

می بوسمت

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

Design By : Night Melody