متین کوچولو

نوشته ‌هاي مامي و بابایی براي متین

سلام عزیزم... نازنینم

خوبی قشنگترین؟؟؟

یه هفته میشه که حال مامی خوب نیست. نمی‌دونم چی شده از این ویروس جدیداست.

هیچی نمی‌تونم بخورم برات نگرانم مامانی.

امروز (٢۶ اسفند 88)صبح رفتم که ببینمت .یه نونو 8 میلیمتری

الانم 5 هفته و 6 روزته فدات شم....

خیلی فنقلی بودی .همه چیز خوب بود اندازه‌ات هم نسبت به سنت خوبه...

فدای چشمات، خاله‌ات بهم گفته کم می‌خورم اما من نمی‌تونم زیاد بخورم چی ‌کار کنم؟

دوباره 4 هفته دیگه باید برای علائم حیاتیت برم پیش دکتر...تا اون موقع حسابی مراقبتم  تا یه مو از سرت کم نشه عزیزتر از جونم...تمام وجودم...تمام هستی من

منتظرتم مهربونم...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام بهترینم...زیباترین هدیه خدا    
                                            

دیروز بهم سلام کردی...منم جوابتو با گریه دادم

گفتی مامان نازم من دیگه اومدم...با این حرفت تنم لرزید

می‌دونی که خیلی دوستت دارم و برای شنیدن این حرفت خیلی هیجان داشتم

منم به خدامون گفتم : شکرت خدای مهربون...خدای نی نی دوست داشتنیم...نی نی زیبام

امروز واسه من از همه روزهای زندگیم زیباتره، چون تو رو دارم  

امروز از همه روزهای زندگیم دوست داشتنی تره، چون دارم با تو می‌گذرونمش بهترینم

دیروز همه خوشحال بودن...شیرینیتم همه خوردن...کلی هم به خاظر تو پیام تبریک داشتم

8 ماهه دیگه با تو یکی هستم...تا اینکه از وجودم به کنارم بیای

منتظرتم


          
                                                          

    
نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام مامانی گلم ...قشنگم ...عسلم...

می‌دونی که خیلی دوستت دارم و دلم فدای چشماته

شنبه 15 اسفند 88 رفتم ببینم که قطعی قطعی اومدی؟ ساعت 7:30 رفتم و گفتن تلفنی هم می‌تونم بپرسم...

گل مامان ساعت 2 بعد از ظهر مرخصی گرفتم رفتم خونه آخه بابایی داشت اثاث کشی می‌کرد...تنها بود البته مامانی من بهش کمک می‌کرد...وقتی رسیدم خونه مامی، یکمی میوه و چای خوردم رفتم پیش بابایی ...ساعت پنج زنگ زدم ببینم راجع به نونوی گلم چی می‌گن.

بعد از کلی پرس و جو و صحبت کردن با همکارای دکترم گفتن دوباره باید سه شنبه بیام سراغت رو بگیرم.

امروز صبح رفتم ببینم اوضاع عسل طلایی مامان چطوره. گفتن «خیالت راحت باشه نی نیت هستش حالا برای اطمینان باید دوباره یه سراغی ازش بگیریم.»

امروز حدودای ساعت چهار می‌تونم هدیه آسمونیم رو باز کنم...البته می‌دونم هستی مامانم

تو این چند روز خونه مامانی من بودیم آخه هنوز نرفتیم خونه خودمون. دیگه پنج شنبه میریم تا خونمون رو بهت نشون بدیم...اتاق قشنگتم برای اومدنت 8 ماهه دیگه آماده‌اش می‌کنم. مربای مامان هم قول میده صحیح و سالم 8 ماه دیگه بیاد تو بغل مامیش
                                           

تو عیدی خیلی بزرگی بودی که خدا بهم داد baby bath tub with teddy bears animated gif

خدایا کمکم کن تا قدر اینهمه مهربونی و بزرگیتو بدونم.

شکرت خداجونم. خیلی مهربونی...عاشقتم...بهت قول می‌دم قدر هدیه نازت رو بدونم و مواظبش باشم

 

 
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام عسل مامانی، خوش اومدی

دیروز یعنی 10 اسفند 88 بعد از 3 ماه  به من گفتی هستم.

هستی....می‌دونی یعنی چی؟

یعنی من دارم مامان می‌شم. خدا هدیه منو داد.

تو بهترین عیدی من توی 27 سال گذشته بودی گلم که خدا بهم هدیه داد. وقتی فهمیدم هستی کلی گریه کردم.آخه ماه پیش از خدا خواستم که منو بیشتر از این منتظر نزاره و تو رو بهم بده. گفتم خدایا بزرگیتو شکر، چقدر این بنده حقیرت رو دوست داری که بیشتر از این منتظرش نذاشتی . اونم بهم گفت مبارکت باشه

امروز صبح سرنماز برات دعا کردم. از خدا خواستم امانتی رو که بهم داده خودش هم حفظش کنه...اشکامو پاک کردم بهت گفتم صبحت بخیر نازنینم. این اولین نماز صبحیه که بعد از اینکه بهم گفتی؛ هستم با هم می‌خونیم. قبولت باشه عزیزم.

مامان بی‌صبرانه منتظره که این 8 ماه باقی‌مونده تموم شه و تو رو در آغوش بگیره.  
           
شنبه آینده یعنی 15 اسفند به من میگی که «مامان من واقعا اومدم ، اومدم که تا آخر عمر پیشت بمونم ، همدمت باشم.»

نازگلم تا شنبه دلم برات پر می‌کشه.  
                                                                 
 

مامانی گلم پنج شنبه (13 اسفند) 17 ربیع‌الاول ،میلاد حضرت رسول اکرم(ص)، روز عیده. مامانی من می‌خواد به یمن قدم‌های کوچولوت شیرینی پخش کنه.

هفته دیگم اثاث کشی داریم که با تاخیر داره انجام میشه.البته من بهت قول می‌دم دست به هیچی نزنم.

نی نی بارونیه من من و بابایی ازت ممنونیم

 

                                                         

 

  
                                                  

 

 
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام نونویی من

خوبی نازکم

دل من و بابایی که خیلی برات تنگ شده....

دو هفته پیش یعنی 21 بهمن رفته بودیم شمال تا تعطیلات رو اونجا بگذرونیم ،تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com خیلی دوست داشتم تو هم با ما بودی . 2 روزش رو رفتیم خونه باغ ، از سرما کلی به خودمون لرزیدیم. بخاری خراب شده بود به همین خاطر خونه سرد سرد بود. جستجو برای بخاری جایگزین شروع شد و 3 تا بخاری و چراغ نفتی پیدا کردیم که یکیش انصافا گرم می‌کرد اما هوا اونقدر سرد بود که مثل اسکیموها لباس تنمون کرده بودیم.به خاطر دود کردن بخاری قبلیه هم کلی در و دیوارها سیاه شده بودن ...

شب اول کلی بهمون خوش گذشت بابا بزرگت جوجه خریده بود . من و بابایی هم با کمک هم خوردش کردیم و عموتم بساط زغال رو آماده کرد...جات خیلی خالی بودتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com.البته وقتی فکرش رو می کنم که اینجور موقع ها باید باهات چی‌کار کنم ،تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com سرما می خوری همش باید مراقبت باشم مماغو نشی ...

بالاخره تعطیلات تموم شد و ما هم اومدیم تهران با کلی کار و بار

حالانوبت اثاث کشی و کارای دیگه‌س ...هفته دیگه اثاث کشی می‌کنیم. مامی و بابا روزای خوب و حتی بدی رو تو خونه قشنگمون گذروندن که فقط تو رو کم داشتیم.شاید هم منتظر بودی بیای خونه جدید و چشم ما رو به جمال خودت روشن کنی...نازگلم، قند عسلم بلا به سرم زودتر بیا تا بیشتر از این منتظر نشیم.

 

 

دلتنگتم

دیشب خواب دیدم یه قند عسلی. منم مدام بوست می‌کنم. همش بوت می‌کردم؛ همیشه عاشق بوی بچه بودم. برام جالب بود که تو خوابم این عادتم رو داشتم.خیلی خوش بو بودی و برام چشماتو ناز می‌کردی و می خندیدی 

ناقلا کی میای؟؟؟؟ 
 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

Design By : Night Melody