متین کوچولو

نوشته ‌هاي مامي و بابایی براي متین

شلام مامانی من

خوبی متینممممممم، گل مامان و بابا

می‌دونی می‌خوام چی برات تعریف کنم؟؟؟؟ حتما می دونی چون خودت هم اون وسط ها وول می‌خوردیHamtaro

.......داستان حرکات تماشایی متینم ........

برگ گلم ، من و بابایی ساعت 4 بعد از ظهر روز یکشنبه 17 مرداد 89 رفتیم سونو گرافی سه بعدی و تا 20 دقیقه محو دلربایی های ورووجکمون بودیم

حاصل این 20 دقیقه علاوه بر غش و دل ضعفه‌های من و بابایی(به صورت ویژه ویژه بابایی؛ چون حسابی خانم دکتر براش هنرنمایی کرد) یه فیلم و دو تا عکس قشنگ از متین نازنینم بود

وقتی خانم دکتر شروع به دیدنت کرد اولین جمله‌ای که گفت این بود: وای این آقا پسر چقدر قشنگه!!!( حالا تو حالت‌های ما رو تصور کن)

بعد هم با بابایی هر چقدر زحمت کشیدن که شما روی ماهت رو قشنگ برگردونی تا یه عکس قشنگ بگیره نشد که نشد....فکر کنم اصلا سونوگرافی رو دوست نداری چون این دفعه دومیه که امدیم به دیدنت اما نذاشتی درست و حسابی نگات کنیم...فقط همون دو تا عکس

قربونت برم که تپل و مپل و قد بلند شدی

یعنی تو همون تاریخ یعنی 6 ماه و 4 روزگیت یا 26 هفته و 5 روزگیت هزار ماشالا 1100 گرم وزن و 42 سانتی متر قد خوشملت بود و بابایی نتیجه گرفت که این قلمبگی مامان خوب نتیجه داده

من هم از اون روز روحیه گرفتم و برای هر چه تپلی تر شدن متین جونیم تغذیه بهتری داشتم Kirby

هر وقت بابایی تو اتاق سونوگرافی صدات می کرد بر می‌گشتی و نگاش می‌کردی ...چه واکنش جالبی داشتی نمی‌تونم توصیفش کنم

............. پایان این داستان .............

از اون روزی تا حالا هروقت بابایی صدات می‌کنه خودتو قل می‌دی سمت بابایی و دلبری می‌کنی

مامان فدات شه که الانم دارم راجع بهت می‌نویسم قل می‌خوری و اینور اون ور میری

بقیه خریدای سیسمونیت رو هم انجام دادیمMOO

که بعدا عکسای همشون رو برات می‌زارم

بابایی مهلبون چند روزی از ما دور شده و رفته شمال تا به کارای اداریش برسه و در کنار اون به خانواده‌اش که بعدا میای و می‌بینیشون سری بزنه، به قول بابایی میره عزیز و بابایی و دخمل عموهای فسقلیت رو ببینه که بی‌صبرانه منتظره ورووجک بازی با تو هستن

گلم دیروز (26 مرداد 89) تخت و کمدت رو آوردن و نصب کردن....مبارکت باشه عسلم

تا آبان منتظرتم عسلمممممممممم

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام خوشمل مامان...طلای من...متینم

امروز خدارو شکر بعد از گذروندن 26 هفته بسیار لذت بخش ، هفته 27 زندکی تو شیمک مامان رو شروع کردی mushroom

پسر گلم، ناز مهربونم...فردا تفلدته و وارد 7 ماهگی میشی عسلم...مبارکت باشه...ایشالا من و بابایی بتویم روزای خیلی خیلی قشنگی رو برات بسازیمstrawberry

****

الان داری به تبریک من جواب می‌دی:watermelon

لگد: به معنی میسی مامانی ... ببشقید اینقده منتظر من موندی ... زودی 9 ماهه میشم و میام تو بخل تو و بابایی مهلبون... یه ذره دیگه تحمل کنی اومدمYoYoCiCi - kiss - handkiss

هورا مامانی چه چیزای خوشملی برام خلیدین. دیگه دالم خودمو آماده می‌کنم تا زودی بیام تو اتاقم و با هزار پام و ماهی کوچمولوم و خرسی و قطالم بازی کنم

به بابایی بگو استخلم رو پر آب کنه تا بیام آب باژی کنم و با شما شادی کنم ... لاستی به بابایی بگو می‌دونم چقدر دوشت دالی پنپرز منو عوض کنی و منو بشولی...می‌دونم منتظری تا زودتر اینکالو بکنی....هههههههههه

لنگ اتاقم خیلیییییی ققنگه... دوشتش دالم

****

متین جونی من و بابایی بی‌صبرانه منتظر هستیم تا قدم بزاری تو دنیای قشنگی که بیرون شیمک مامانی در انتظارته...عشقم زود زود 9 ماهت شه دیگه...

عشقمی عسلمممممممwinnie pooh relax

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

بولو کنار لنگی نسی Blue Teddy Bear

بابایی  می تونم ازت  یه کمی که نه ؛ به اندازه یه دونه ارزن گله کنم ، خوب ببخسید نمی گم،  گریه نکن_  مرد که گلیه نمی کنه _ گلیه ماله مامانی ها ست ..

forever friendsمتینی یادت می آد اون زمونا که بابایی بچه بود .. توی شهر خودش ، کلی داداش و آبجی داشت، دلم برات بسوزه .. یکی یه دونه ای ... اون موقع ها ؛ نی نی ها خیلی بی دردسر و کم خرج بودن برای باباها و ماماناشون .. توی یه اتاق هشت تا بچه با همدیگه می خوردن و می خوافیدن ، تخت هاشونم طبقاتی بود تا فضای کمتری رو آشغال کنند .. نه اشتب نکن تخت فرفورژه و پوه و از این چیز میزا خبری نبود .. بیچاره دادش بزرگه ، هه هه هه .. نقش طبقه اول تخت رو بازی می کرد و بقیه بچه ها نیز رو کت و کول ش سوار می شدند .. خواب که نبود چی بگم انگار پیست اسب سوالی بود ...تازشم اونجایی که بابایی توش زندگی می کرد آخر دنیابود، پارک و سهر بازی که نداشت ، بیابون خدا پارکمون بود و بازی مهیجمون زدن زنگ همسایه ها و رفتن یه گوشه ای قائم شدن و به ریش بزی آقای همسایه هر هر و کر کر کردن بود.. بعضی وقت ها هم که مامانی و بابایی ما رو دعوا می کردن برای اینکه حالشونو بگیریم می رفتیم بالای دیوار خونه ؛ روش راه می رفتیم هی می گفتیم خودمون می ندازیم پایین تا بمیلیم ، از اونجایی که باباها و مامانا مسکلی در افزایش جمعیت خانواده نداستن و کاملا به نمایسی بودن این حرکاتمون آشنایی داشتن ، با پتک می زدن تو حالمون و می گفتن اگه راست می گی بپر پایین ، تا گیر بیارمتو حسابی نوازشت کنم ... ما که این همه علاقه و مهلبونی را می دیدیم از این کارمون پسیمون می سدیم و با سرعت گربه ها از روی دیوار می دویدیم تا کتک نخورده، فراررو بر قرار ترجیح می دادیم.. لاستی یه چیز بامزه این بود که زندگی در دولون ما کاملا به سبک جومونگی بود .. یعنی کوچه ما با کوچه های دیگه همیشه در جنگ و نزاع بود و معمولا روزی دو سه تا تلفات داشتیم .. بنابراین همیشه مجهز به سلاح های پیشرفته بودیم و کارخانه اسلحه سازی و طراحی سلاح های جدید نیز مغشول بود.. ALViN AND THE CHiPMUNKS

 

 

 

 از سوما خواننده عزیز یا مامانی متین جون خواهس دارم به این چیزا ایراد نگیرید چون که بد آموزی نداره .. می دونین سرا ؟ چونکه متینی حتی تو خواب هم نمی تونه این فضاها و دولون رو تصور کنه .. دیگه لفت ؛ یادس بخیر...یادمه تنها اسباب بازی  که داستیم تفنگ هایی بوده که با چوب دلست می کردیم .. که البته البته  آدم سکار نمی کرد اما هی یکی دو تا مرغ همسایه چرا .. چه کار می کردیم ، کلی دسمن داستیم بایست از خودمون حفاظت می کردیم .. آخه بچه های کوچه های شرقی و غربی (آزادی و پلک) غیر متمدن و از قبایل ابتدایی بودند .. اگه اسیر می سدیم دیگه تر... آره دیگه..لاستی بادبادکا یادس به خیر.. آقا تو خونه دعوا بود سر اینکه امروز کی نوبتسه ، نخای توی کسو را برباید، دادس کوچیکه می گفت اگه به من ندید می رم به مامان می گم .. داداس بزرگه که دیگه بله جولعتس نبود مخالفت کنیم ...Peaceand Love; Homer،  

 

بعد اینکه آخایون از بادبادک بازی خسته می سدن بلاخره نوبت رباییدن نخای ته مونده کسوی مامای می لسید ، که از اونجا که این بنده حقیر کم سانس بودم هنگام عملیات بابایی و مامانی دستگیرم می کلدنو و باقی ماجرا دیکه خر بیار و باقالی پلو ببل...

متین جون همه بخسی از خاطراتمو گفتم تا به این بلسیم که حالا این بچه ها هستن که هر بلایی دوشت دالن سر مامانی ها و بابایی ها می آلن ، هنوز نیومدی ننجونت و بابا علی ات کلی پیاده سدن ، از هر رنگ و سکلی که بگی برات لباس و علوسک خلیدن ..Luigi
  

.مامانیش این جمله داخل پلانتزو نخونید، محلمانه محلمانه هست ، سما خواننده محتلم سما هم نخوانید ، این بخس مخلوص متین زون است...(خودمونیما بابایی تو خلید سیسمونی مثل این سوماخر آلمونی که هست لایی های خشنگی کسید و سالم در لفت)... آما این داشتان لنگ اتاقتم سده داشتان هزار و یک سب.. ماجرا از اونجا سروع سده که این مامانی سیطونو و بلات زده به سرش که اتاق متینیم باید لنگ بسه ... هی می گم مامانس لنگ دیگه سیه .. می گه لنگ دیگه ، بابا لنگ .. آه منلوزت همون رنگ دیگه ... عجب مامانیا ، ،YoYoCiCi - loveletter

ما لو گذاذته سله کار..واقعا اینو که سنیدم به معنای به معنای به معنای واقعی تب کردم .. بابا تقریبا هر سال یه اسباب کسی و یه رنگ امیزی داستیم .. یعنی هر جا که می خلیم بایست کل دکولاسیونسو این مامانیت به هم بلیزه .. حالا می آی خودت با اون دوتا سمسای ققنگت می فینی ... دیگه خیلی فینگلیش نوستم sleepy eeyore

 ( لفطا این قسمت رو با صدای کلفت و بم بخوانید)با عرض پوزش از خوانندگان و شنوندگان و بینندگان و دوستداران متین جون ...خب مامانس حالا چه لنگی بکنیم ..Kawaii Green
 ،
یه دیوار پررنگ بشه ، نمی دونم همین رنگ استخونی بمونه ،

 نمی دونم زرد و آبی بشه ، سه تا دیوار یه رنگ بشه 

نمی دونم و هزار چه و چه و چه شود دیگه ... واه واه واه از دست این مامانت که با این وسواسش آدمو دق می ده ...بلاخره سرتو با چه می شوری با سامپو گلرنگ... ببخسید اشتب شد ، سرتو درد نیارم .. توی یک سب سرد و یخبندان تابستونی همین پری شبا ، من و بابا علی ت آستینا رو بالا زدیمو با رنگ آبی آسمونی ! یه حالی به اطاقت دادیم ، که کاش نمی دادیم ، که کاش مامانیه سیطونتو می آوردیم و از اون بدتر ننجونتو می آوردیم که همه چیز پیزا زیر سره اونه .. bloo.حالا بعدا می فهمی سی می گم...

خانم ها طی تسریفاتی از اتاق شازده بازدید به عمل آوردن و همانا ، بیچاره شدن من و بابا علی ت همانا .. نسون به اون نسون که هر روز توپخونه گروه فسار داره برج و باروهای ما دو تا رو هوا می دن که آخه این چه لنگیه ، باید عوض بسه ... What? نتلس بابایی ، بابا لولولا بادی نیست که به این بیدا بلرزه .. آره بلاخره تسلیم می خواد بسه و امسب احتمالا تا آخله سب توی اتاق فسقلی مسغول رنگ زدن خواهد شد doping positivo & domo

خدا کنه این داستان همین امسب تموم بسه .. وای اگه اینم نپسندن چه آکی بر سرم کنم .. خدایایایایایایایایا

Good Morning

 

آخر و پایان همه چیز خدای مهلبون و قسنگمون هست، خدا زون متینی رو در پناهت حفظ بفرما؛

الهی آمین

داستان بعدی خیلی بامزه ست منتظر باشید؟

 

Pucca

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |



kiss

می خوام اولین خاطره تلخ و شیرین و بسیار مهیج و خوندنی که از پهلبون کوکولو ومامانیش دارم وارد دفترچه الکترونیکی خاطراتت بکنم البته پیش خودمون بمونه مامانت مثل همیسه زیادی  از بابایی تعریف کرده و گفته  وای وای این بابایی بهترین نویسنده داستان های خیال انگیز و ققنگ کوچمولو هاست !! آخه خیلی دوشت داره از بابایی تعریف کنه tiny butterflies 

حالا موندم سی بنویسم از زبون تو بنویسم یا اینکه مثل یه مرد!!! برات از زبون آدم بزرگا بنویسم آخه الان دیگه تو سش(۶) ماهت داره تموم می شه .. دیگه خیلی مرد شدی مگه نه..

 پهلمون کوکولو دعا کن برای بابایی این داشتان خیلی ترشناکه ...مامانتو تضمین نمی کنم... ولی پهلمونا نمی ترسن!! ها...dancing turkey
یکی بود یکی نبود.. بیرون شیمک مامانی یه دنیای قسنگی بود.. توی این شهر فرنگ ..مامانا با باباها خوش و خرم داشتن کنار جوجوها و پهلبون ها  زمندگی می کردن..heyheypig

تویی این شهر، یکی از این روزای خوب یه مامانی با پهلمون خودش داشت قصه بژبژ گندی تعریف می کرد creddy

که یهو خونه تاریک شد و هم جا رو سکوت گرفت و صدای هو هو باد پنجره ها رو کوبوند به دیوار .. you are tasty beetle

از ترس دندونای مامانی به هم می خورد .. رعد و برق که زد مامانی احشاش کرد سایه یه غول با شاخ و دمی روی دیواره... فرار کرد و با جیغ و لرز رفت دنبال بابایی ..باباش باباش بیا ..  یه چیز ترسناک اومده می خواد متین جونمو بخوره ..بابایی مثل مرد عنکبوتی  hey hey pig

از بالای تختش اوفتاد پایین و اول کمی نرمش و حرکات آکروباتیک کرد(در گوشی می گم از ترس تمام وجودش داشت می لرزید) بله حالا شما فکر کنید داشت خودشو برای یه نبرد بزرگ آماده می کرد..  بدو بدو پرید وسط اتاق گفت: چی شد .. کی می خواد متین و مامانشو بترسونه ... اومد رستم دشتانم آرزوشت...ها یه لحظه سایه شو یه گوشه اتاق دیدم... جستم یه گوشه دیگه اتاق و با چندتا پشتک و بارو bert and ernie playingتا سلاحی بگیرم و جلوش کم نیارم.. که ناگهان محو شد..متین جون چشت روز بد نبینه ان شاءا... مامانت اینهو درخت بید که می دونی چیه ... می لرزید ... آها تو که هنوز نیومدی پس نمی دونی بید چیه... حالا بهت می گم وقت زیاده ، الان برم مامانتو نجات بدم..   کجا بودیم؟آها آره دیگه، توی اون تاریکی گشتم  یه فانوس پیدا کردم و به سختی روشنش کردم ولی زوزه باد اجازه نمی داد و خاموشش می کرد .. با سوسو چراغ توی اون تاریکی شب دنبال شبه می گشتم ..dancing elmoمامانتم خودشو با چسب رازی به من چسبوند ویه وجب ازم دور نمی شد ...Onion emotion

 

  اما یه لحظه مامانت غفلت کرد و از بابایی جدا شد .. چشت روز بد نبینه و گوشت جیغ بنفش که چه بگم غرش رعد برق نشنوه.. آره مثل اینکه شبه یا همون غوله مامانتو خورد چون صدای جیغش تا چند محله اونور تر هم رفته بود .. با عجله و بدو بدو خودمو به مامانت رسوندم دیدم اینهووو ابر بهاری که دید چجوری می باره (آها ببخشید تو که هنوز نیومدی) یه پاشو گرفته بالا گریه می کنه..آخه دلم براش سوخت ...دیدم می گه  خودش بود اومد طرفم بالاخره ما شدیم جن و اون شد... sponge bob 

 

ببخشید برعکس گفتم اون شد جن و ما شدیم بسم الله..بالاخره به خیر گذشت و بعد از ساعت ها تعقیب و گریز مثل اینکه آقا غوله حساب کار اومد دستشو .. دمشو گذاشت روی دوشش و بله ، رفت دده..

 

 

چند روز بعد... ساعت 4بامداد .. مورخ 9/05/1389

friendsخر و پف .. خر و پف ... creddyالبته متین جون تو که می دونی تقسیر من که نیست .. آخه بابات یه زمونی بوکسور بوده .. از بوکسوری هم بالاخره یه خر و پف براش مونده و یه هیکل به غول مامانیت نی قلیونی  که بعد 5 سال انواع غذاهای خوشمزه به ... بستن تونست گوشتی به استخونش بزنه .. البته این رو هم بگما  به پاش برسه یه 10 یا 20 تایی از پشه مشه ها رو حریف ام اونم با حشره کش..تو که می دونی چه بابای رستم دشتانی داری (آها ببخشید تو که هنوز نیومدی ) چقدر حواس پرتم ...اصلا موضوع چی بود.  می خواستم چی بگم ..هاها فهمیدم واقعا این یکی دیگه وحشتناک بودcici is very surprised

 وقتی مامانت جیغ کشید سه متر به هوا پریدم ..غلو نباشه شاید هم چند صد متر بود .. خودت حساب کن دیگه سرم به سقف خورد و شکست ، متین جون شما که می دونی سقف خونه مون چند متر ( آها ببخشید تو که هنوز نیومدی پس نمی دونی).. cute baby bear

داشتم می غلویدم..بله دیگه مامان مثل اون روز.. دوباره جیغ وحشتناکی زد و بقیه ماجرا دیگه .. درا باز و بسته می شد ... باد پنجره رو باز کرد .. زوزه باد قلب آدمو از سینه در می آورد و هم اینا دیگه اه ه ه ه ... این دفعه دیگه مثل یه آدم ترسو پریدم پشت در قائم شدم .. ولی مامانی با رشادت و دلیری تمام فریاد زد .. مرد ببین این آقا غوله کجا رفته .. اون که پشت در نیست .. دور و بر من می چرخه ..تا اینو گفت ... سر تو به درد نیارم ... خوشبختانه در این بخش داستان برق ها نرفته بود .. در نتیجه با یک حرکت رزمی من در آووردی با انگشتای دستم کلید برق و زدم ... وای وای وای ... این دیگه چیه .. شبه می دونی چیه از اونم ترسناک تر بود ... البته اینو بگما اصلا و ابدا نترسیدم .. ولی متین جون اعتراف می کنم که مامانت خیلی می ترسید ...teary hamtaro خوب تو که می دونی خانم ها اصولا خیلی ترسو ... آها ببخشید این مطلب قراره روی وبلاگ مامانت بگذارم ؟؟؟ ببین متین جون اصولا خانم ها و بویژه و بویژه مامانی شما خیلی خیلی پردل و جرات اند اما اون لحظه نگران نونوش بوده که نترسه و چون نونوش پسملی پس نتیجه می گیریم که آقایون از خانم ها ترسوترند،spongebob ها نفس راحت کشیدم... خوب کجا بودیم.. آره اتاق روشن شد و اون غول با شاخ و بی دم رو دیدیم .. راست راست داشت جلومون رژه می رفت انگار نه انگار که مامان نونو رو ترسونده  ببخشید!! نونو رو ترسونده ..cryبا دیدن این موجود خبیث به طرف آشپزخونه در رفتم ...نه نه با سرعت تمام رفت و دنبال یه چیزی گشتم که خودمو برای مبارزه با این س .. با این هیولا آماده کنم توی اون تاریکی .. یه چیزی خورد دستم و به سرعت و با فریاد کشیدن دویدم به طرف اتاق خواب و یه لحظه چشمامو بستم و به طرفش حمله ور شدم ... دیگه نفهمیدم چی شد .. فقط دیدم که مامانت با یک ظرف آب و یه حوله خیس داره صورتمو می شوره  تا به هوش بیام .. چشامو باز کردم و لبخند مامانتو دیدم .. گفتم چی شده من کجام .. اینجا کجاست .. دارم خواب می بینم یا توی دنیای دیگه ای ام .. نکنه هیولا منو ناک اوت کرده .. دیدم مامانی دوباره می خنده و می گه .. خودتو لوس نکن بیدار شو.. باباش تو از پس یه سوسک چندش آور هم بر نمی آی .. دل متینم خوش ..گفتم خوب چی شد ..baby mickey & a star سوسکه ترسید و در رفته .. من که گفتم متین جون و مامانشو نجات می دم از دست این هیولا.. یهو مامانی پرید وسط حرفامو گفت .. تو که رفتی طرفش سوسکه پر زد روی سرت و تو گش کردی و خودم با دمپایی کارشو ساختم...آره پسملی این بود داستان یکی از موجودات چندش آور و از دشمنان قسم خورده مامانی ها و در آینده نزدیک شاهد حوادثی از این دست زیاد خواهی بود... ببخشید که اولین داستان بابایی برای پهلمون خودش با یه سوکس آغاز شد...آخه به جزء بخش هایی از این داستان مابقی اون واقعی بود...

تا داستان بعد خداحافظThe dancing ducky

راستی یه سوژه ای برات دارم، ناناز ، که هنوز پرونده اش بسته نشده ....

نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام  مامانی طلا، متین عسل

خوبی قشنگم؟

الهی مامان فدات شه که داری بزرگ و بزرگتر میشی

امروز(6/5/89) مامانی تفلدشه خوشگلم و 28 ساله شد.

مرسی از تبریکاتت نازنیم، مهلبونم

فدای سکسکه‌ات بشم که الان داری واسه خودت بازی بازی می‌کنی تو شیمک مامانی

از امروز وارد هفته 26 شدی گلم و تا به دنیا اومدنت حدود 12 هفته مونده ...به امید خدا

جمعه هفته پیش(1/5/89) رفتیم و برای مهلبون پسرم سرویس تخت و کمد سفارش دادیم و قرار شد که بیستم برامون بفرستن...مدلش هم پوه هستش گلمcuties


Pooh & Friends
این خرید رو بعد از سه روز استراحت که خانم دکتر برام نوشته بود انجام دادیم

مثل ماه پیش 4 کیلو اضافه کرده بودم و به 74 کیلو رسیدم...شما هم خداروشکر در سلامت کامل به سر می‌برین و طبق ماه‌های پیش صدای قلب زیباتو برای بابایی ضبط کردم و اون هم دلش غش رفت براتhamster dominoes

اون روز مامانی دو بار رفت دکتر ...یه بار برای وزن و فشار و یه بار هم برای ویزیت...ماه دیگه‌ام قرار شد برامون آزمایش قند بنویسه خانم دکتر.

 

baby spongebobراستی یادت نرفته که نزدیکای 20 مرداد میریم تا عکسای نازت رو با سونوگرافی سه بعدی بندازیم

 

winnie the poohخوشگل مامان، متین نازم دیروز هم که نیمه شعبان و تعطیل بود(5/5/89) بازم رفتیم و برات سرویس کالسکه قرمز و طوسی و لوازم بهداشتی، لباس، لگن حمام و چیزای دیگه خریدیم .با مامانی و بابایی مهلبونتcute funny flowers

باز هم یه کم خرید مونده چون مامانت دیگه خسته شده بود و نمی‌تونست از پا درد راه بره

دوباره میریم و اونا رو هم می‌خریمRainbow Stars

بابا و بابایی من می‌خوان اتاق قشنگت رو رنگ کنن تا برای اومدنت آماده بشهyoyocici

مامانی خیلی زحمت کشید و برای سیسمونی پسمل نازم سنگ تموم گذاشت...به دنیا اومدی براش تلافی کن تا خستگیش درآد...الهی مامان فدات شه گلمstars&moon

منتظرتم گل شب بوی من...تا آبان قرارمون بغل مامانی

 

eeyore

 

         
Winnie Pooh

 

نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

Design By : Night Melody