متین کوچولو

نوشته ‌هاي مامي و بابایی براي متین

کالسکه و ساک متین

ساعت دیواری و نمای کلی اتاق متین

کمد متینی

کمد متینی

لباسای تو کمدی عسلم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

سلام عسلم....پسر گلم

خوبی مامانی؟؟؟؟

فدای تکونات  که من و بابایی رو کشته (به وپژه بابایی کم تحملت رو که دیگه داره بی طاقت میشه)

هر روزی که می‌گذره به لحظه بغل کردن و بوییدنت نزدیک‌تر میشیم

درسته که  روزای سختی رو می‌گذرونم اما ذوق و اشتیاق دیدنت این سختی‌ها رو برام کمرنگ میکنه...

الان خیلی کمتر کار می‌کنم و بیشتر برای متینم استراحت می‌کنم تا بدون هیچ مشکلی روز 7 آبان به دنیا بیای

مامانی نازنینم می‌دونی که خیلی دوست دارم...شاید مقدار خیلی برای بیان عشقم بهت کم باشه اما می دونم که برای احساسم حد و اندازه‌ای وجود نداره

تو این روزا خیلی خیلی به 8 ماه گذشته فکر می‌کنم ... به اون موقع‌هایی که مامانی و بابایی هنوز نمی‌دونستن تو اومدی تو شیمک مامان. داشتیم خودمون رو برای اثاث کشی آماده می‌کردیم  که با هزارتا آرزویی که داشتیم پریدی تو شیمکم و گفتی شلاممممممممم ، بابایی ، مامانی من اومدم ... متینی که خدا بعد از 4 سال بهتون هدیه کرده ، من همونم که آرزوشو داشتین، همون  نی نی نازی که زندگیتون رو شیرین تر از عسل می‌کنه

واقعا از هر عسلی شیرین تری مامان گلم ... اینو توبرق چشمای بابایی می‌بینم ... حس عاشقانه‌ای که بهت داره و خالصانه پرستیدنت رو تو صداش می‌شنوم ...

تو این روزا از همیشه بیشتر احساس خوشبختی می کنم ... می‌دونی مامی کوچولو احساس خوشبختی چیه؟؟؟؟ می‌دونی احساس داشتن تو، همون وجود نازنین کوچولوته که شیمک مامان رو پر کردی از غرور و شعف و شادی ... احساسی که آرزو می‌کنم همه اونایی که نی نی دوست دارن بهش برسن و خدای مهربونبهشون نگاه کنه

همیشه حرف زدن با خدا آرومم می‌کنه ... اما حرف زدن با نی نی نازم هم حسی نزدیک به همونه... آخه تو هدیه خدا جونی ... یه هدیه زیبا که نمی‌‌تونستم هیچ وقت تصورش رو بکنم

همین با تو بودن آرومم می‌کنه ... لحظه‌هایی که پشت میزکارم نشسته بودم و تکونات به من اشتیاق زندگی می‌ده ... اشتیاق طی کردن روزای باقی مونده...

پسر مهربونم... متینم

دقیقا تا اومدنت تو دنیا یک ماهه دیگه باقی مونده ... از خدا می‌خوام که مثل همیشه بهم کمک کنه و صبورتر از گذشته برای طی کردن این یه ماهه باقی مونده دستمو بگیره

یاد روزایی که ویار داشتم  و به خاطر حال بدم  اصلا نمی‌تونستم خوب حست کنه می‌افتم ... منو ببخش مامانی من ، باید بیشتر مراقبت می بودم

اولین دیدارمون یادته؟؟؟ ... یه فسقلی کوچولو که علائم حیاتش فریاد می‌زدن من مامان شدممممم

اولین تکونات... همه اولینات که برام یه خاطره‌ان ... مثل خواب می‌مونه ... هنوزم باورم نمیشه ... خدایا واقعا اینقدر لایق مهر و محبتت هستم که اینطور به من حس خوشبختی رو می‌چشونی !!!

خدایا کمکم کن تا برای اولین تیکه وجودم خوب مادری کنم ... ازت می خوام من و بابایی متین رو برای همیشه برای پسرمون زنده نگه داری تا بتونیم پیشش باشیم.... ازت می خوام متینم رو همیشه صحیح و سالم برامون نگه داری ...

می‌دونی پسرم، نباید این سختی‌های 9ماهه رو هیچ وقت فراموش کنم ، اینطوری قدر داشتنت رو بیشتر می‌دونم ... قدر مادر شدنم رو ... قدر مادرم رو که توی این چند ماه خیلی برامون زحمت کشید ...هیچ وقت نمی‌تونم اونطور که لیاقتش رو داره ازش قدردانی کنم ... می دونم که در قبال زحماتش فقط سلامتی تو رو می ‌خواد و بس...

 

خدایا به بابایی کمک کن که مثل این 9 ماه کنارمون باشه ... پشت و پناهمون باشه  ... همیشه مراقبمون باشه ... بابایی از زحمتات ممنونیم ...

مامانی هفته 33 و 34 رو خدا رو شکر به سلامتی پشت سر گذاشتیم و امروز وارد هفته 35 شدیم...  اول مهر ماه با مامانی و بابایی رفتیم و مامانی زحمت کشید و برات یه دستبند خرید و اسم خوشملت رو هم روش حک کردیم... بابایی هم زحمت کشید برای من یه سرویس خوشمل خرید که بعدا بهت نشون می‌دم ...

29 شهریور که رفتیم دکتر، خانم دکترت از وزن و قد و سایر شرایط عسلم راضی بود و قند مامانی هم کنترل شده بود ...فقط  یه مشکل کوچول بود که اونم ایشالا رفع میشه

دیروز با بابایی رفتیم چند تا سالن دیدیم برای جشن تفلد پسلم...

عزیزم بیا با همدیگه برای سلامتی خودمون دعا کنیم و از خدا بخوایم صحیح و سالم باشیم ... مخصوصا قند و نباتم که سخت انتظارتو می‌کشم

از خدا بخوایم به همه  اونایی که نی نی می‌خوان لطف کنه و در رحمتشو به روشون باز کنه ... از آسمون براشون ستاره بچینه و بزاره تو شیمکاشون تا ایشالا مادر بشن...آمین

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

Design By : Night Melody