متین کوچولو

نوشته ‌هاي مامي و بابایی براي متین

متین عزیزم خیلی دوست دارم سلامممممممممممممممممممم

ببخشید دیر برات می نویسم

کارام زیاده شبام که می خوام برات بنویسم اینقدر خسته ام که کنارت خوابم می بره

قربونت بره مامان که ماشالا برای خودت آقا شدی

دیگه هر چی بهت میگیم متوجه میشی و جواب میدی یا تکرار میکنی

-          وقتی بهت می گم متین جان ساعت اتاقت چی کار میکنه؟ انگشتاتو تکون میدی مثلا میگی تیک تاک تیک تاک.

-          از آخرای 10 ماهگی بدون تکیه به جایی میشینی.

-          البته بگما من چون دیر می نویسم پسرم دیگه دست میگیره به مبل و صندلی بلند میشه ماشالا

-          موهات بلند تر شده نانازی

-          اصلا چهار دست و پا نمیری به جاش نشسته نشسته جلو میری

-          طبق معمول اسباب بازی خیلی دوست داری الان ماشین دیوونه ات رو خیلی دوست داری

-          وقتی بهت می گم بزن قدش با دستت پشت سر هم محکم میزنی کف دست من

-          بوس میکنی البته این کارم از 10 ماهگی یاد گرفتی

-          بای بای میکنی خیلی ناز

-          بوس میفرستی برای همه

-          الان دیگه بغل هر کسی نمیری و سفت می چسبی به ما از این کارت خیلی خوشم میاد

-          خونه سازی میکنی و خراب کردنش رو خیلی دوست داری

-          دیگه هزار و یه جور صدا از دهنت در میاری

-          یه شب دو تا از انگشتات لای در کشوی لباسات موند و کبود شد هنوزم جاش مونده تا ناخن هات بلند بشن و کبودی ها برن

-          دیگه ماما و بابا رو خیلی قشنگ میگی

-          با مهارت بالا کتاب می خونی اگه بتونم فیلمشو برات میزارم اینجا

-          کارتون "حسنی توی ده شلمرود" رو خیلی دوست داری هر چقدر میزنم روی تکرار بازم با علاقه می بینی

-          با اینکه بزرگتر شدی هنوزم شصت پاهاتو می خوری... قربون انعطاف بدنت برم

-          وقتی میگیم جوجو کو یا هیش هیش دستاتو میبری بالا تکون میدی یعنی داری کیش می کنیشون

-          وقتی لباس بیرون می پوشیم پشت سر هم می گی دد دد دد

-          قایم موشک بازی میکنی

-          خودت میگی ده بیست سی چهل ... و دستت رو میزاری رو صورت و آخرش که تموم میشه میگی ایییییییی به جای دی یا جیغ میزینی کوچولو

-          هر وقت دوست داشته باشی یا کسی رو ببینی هر چی بلدی رو رو میکنی مثل کلاغ پر، لی لی حوضک ، اتل متل توتوله یا تیک تاک ساعتت و ....

-          به باز کردن در خیلی علاقه داری ماهم همه درهای ویترین و میز و ... چسب کاری کردیم خونه از دست شما خالی شده همه رو جمع کردیم تا برای گلم ایمن باشه

-          مثل جارو برقی هر چی روی زمین میبینی بر میداری می خوری

-          البته بیشتر وقت ها هر چی روی زمین برمیداری میدی به من

 مامان قربونت بره پنج شنبه گذشته 7 مهر ماه دقیقا یازده ماهگیت بردیمت خانه بهداشت و وزنت به 9900 گرم رسیده بود که خدارو شکر بعد از مریضیت تقریبا به وزن سابقت برگشتی... خیلی خوشحالم

این هفته یکمی به هوای پاییز حساسیت نشون دادی و صورت دون دونی قرمز میشد اما خدارو شکر دو روزه بهتری و صورتت رو نمیکنی

شاید امروز بریم آتلیه اگه بابات کاراشو ردیف کنه به ماهم وقت بده میریم ایشالا

*********راستییییییییییییییییییییییییی باباییییییییییییییییییییییییییییی کارشناسی ارشد قبول شد و الان هم دانشجو شده

همین جا بهش تبریک میگیم و براش جشن می گیریم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

برای جشن قبولی بابایی نتونستیم بریم بیرون شام بخوریم چون شما همه چیزو بهم میزنی و بهمین خاطر توی خونه جشن گرفتیم.... البته ما هنوز برای بابایی کادو هم نخریدیم ....***********

********بازم یه خبر دیگه

بابایی زحمت کشید و در یک اقدام غافلگیرانه اسم سه تاییمون رو حج عمره نوشت حاجی کوچولوی من .... آخی چقده به آرزوم رسیدم .... خدارو شکر هزاران هزار مرتبه شکر....

 دوباره برات مینویسم بوس بوس

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

عزیز مامان سلام گلم

قرار بود از اولین مسافرتت به مشهد  برات بنویسم ما نشد تا امروز، خودت می دونی چقدر مشغله دارم، مریضم شده بودی که حالا برات تعریف میکنم.

گل پسری داستان مسافرتمون از روز قبل از عید فطر شروع شد اول رفتیم خونه عزیزت و صبح روز عید فطر رفتیم سرخاک بابابزرگت و عصر  هم به سمت مشهد حرکت کردیم.

خوب پسر عزیزم شما در مجموع توی ماشین خیلی خوب بودی از ابتدا تا انتهای مسافرتمون اما از روز دوم مریض شدی و تب کردی و خیلی اذیت شدی این بود که زودتر راه افتادیم اومدیم به سمت آمل تا بیشتر از این اذیت نشی.

شام رو توی مسیر یه جای خوب نگه داشتیم و خوردیم. برای شما هم از خونه سوپ درست کرده بودم و ریخته بودم توی فلاکس . حسابی گرم مونده بود تو هم بی انصافی نکردی و همش رو خوردی( نوش جونت)

نیمه شب بود( 3 صبح) رفتیم خونه دختر عموی بابایی و همون جا خوابیدیم و صبح  ساعت 9 و نیم دوباره به راهمون ادامه دادیم تا ساعت 2 و نیم بعد از ظهر رسیدیم مشهد. نهار رو  توی یه پارک خوردیم و  رفتیم به هتل صدا و سیما . و به محض ورود  حسابی رفتی آب بازی و شست و شو.

اما همون شب تب کرده بودی و تا صبح با دستمال مرطوب شده بدنت رو خنک کردم. تا کمی بتونی بخوابی وگرنه نمی تونستی از شدت تب بخوابی.  صبحش با استامینافن بهتر شدی اما از شدت بی تابی یه لحظه آروم نمی گرفتی.  برای نهار رفیم تو کمپ و یه جای خیلی خوب چادر رو باز کردیم و مشغول نهار درست کردن. اما شما موقع نهار خوردن بی تابی کردی و در نهایت همه رو برگردوندی.  حسابی اون روز اذیت شدی و ما تا اون موقع هنوز زیارت نرفته بودیم.

به هر حال عصر که شد بابایی دید هم من خیلی مریضم هم خودش و هم شما و بقیه تا حدی این بود که تصمیم گرفتیم برگردیم آمل. خیلی سریع رفتیم زیارت البته فقط من و عزیزت چون بابا و عمه هات صبح زود رفته بودم. اما از بدشانسیم درهای حرم رو برای نماز بستن و من تنها یه لحظه ضریح آقا رو دیدم و دعا کردم. شما م از دور زیارت کردی.

خیلی حیف شد قرار بود طلای نذریت رو بدم و موهات رو کوتاه کنیم و در ازای وزنش پول یا طلا بدیم که هیچ کدوم عملی نشد. اشکال نداره ایشالا دفعه بعد.

به هر حال ساعت 9 شب کمی سوغاتی برای مامانی اینا خریدیم و به سمت آمل حرکت کردیم . توی مسیر ساعت 5 صبح بود خوابیدیم و تا ساعت حدود 3 بعد از ظهر رسیدیم آمل. خیلی مریض بودی به حدی که تا دو هفته تمام ادامه شد و این باعث شد حسابی وزن کم کنی و برای اولین بار  آنتی بیوتیک بخوری

خداروشکر بعد از این دوره درمان خوب شدی و الان بهتر غذا می  خوری و دوباره  وزنت به حالت اولیه داره برمی گرده

دوباره میام و برات می نویسم عشق مامانی

 بوس

نوشته شده در دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

Design By : Night Melody