متین کوچولو

نوشته ‌هاي مامي و بابایی براي متین

سلام مامانی


hello/ hi

خوبی گلم.........عسلم...........ناز دلم

 

دلم برات تنگ شده مامانی اما اینقده حالم بد بود که نتونستم بیام و برات بنویسم

از قبل عید شروع می‌کنم که خیلی دنبال لباس‌های مناسب می‌گشتم تا تو اذیت نشی. البته چیز زیادی هم پیدا نکردم

عید قرار نبود بریم مسافرت مامانی چون دکترت گفته بود نباید مسافرت برم. از طرفی می ترسیدم مریض بشم ( چون فصل سرخجه و سرخک شده) و برای عسلکم ضرر داشته باشه.

مامانی نازم سال 89 اولین سالی بود که من و بابایی سفره هفت سین چیدیم.

یک‌شنبه یعنی 29 اسفند 88 با مامانی و بابا رفتیم باغ گل و کلی گل لاله و سبزه ، ماهی ، روبانو کاغد کشی خریدیم....بعدش هم میوه فروشی.

وقتی اومدیم خونه بابایی سفره هفت سین رو چید که انصافا قشنگ شد و من هم نهار درست کردم...خیلی سه تایی حال کردیم ...عصری بود که مامانی برامون کادوهای عید رو و کادوی خونه جدیدمون رو آورد و گفت می‌خواستم قبل عید بیارم که اولین نفر باشیم...برای خاله‌اینا هم برد طفلکی

 

 
                                         sweet strawberrys
   ساعت 7:30 بود که ما بدو بدو داشتیم  کار می‌کردیم...رفتم سراغ سبزی پلو و ماهی. خلاصه تا ساعت 9 و 2 دقیقه که عید بود شاممون رو خوردیم و رفتیم سر نمازمون که به سال دیگه نیفته....وقتی دعای سال نو رو خوندن و توپ رو زدن ما هنوز سر نماز بودیم و بعد لحظه تحویل سال دور سفره نشستیم.

 

گفتم بهت که نمی‌خواستیم بریم مسافرت اما اونقده بهمون زنگ زدن که تصمیم گرفتیم خیلی با احتیاط بریم تا خدای نکرده یه مو از سرت کم نشه. به همین خاطر همون شب رفتیم دیدن مامانی و بابایی تا عید رو بهشون تبریک بگیم. تا آخر شب هم اونجا بودیم. فردا دو ظهر هم رفتیم خونه خاله عید دیدنی . دوباره نهار رفتیم پیش مامانی و بابایی که تنها بودن آخه دایی جونت رفته بود مسافرت.


butterfly

حدود ساعت 5 بعد از ظهر بود که به سمت شمال حرکت کردیم که خونه مامان و بابابزرگت بریم...تا روز 9 فروردین هم اونجا بودیم. مامانی و بابایی من هم اومدن خونه باغ چون عروسی دعوت داشتن یه سر هم به ما زدن. روز نهم بود داشتیم برمی‌گشتیم تهران اما وسوسه شدیم بریم خونه خاله جونات قزوین. 9 ساعت تو راه بودیم و 2 صبح رسیدیم...فرداشم به عید دیدنی مشغول شدیم و 12 شب به سمت تهران حرکت کردیم. بعد اینکه 3 ساعت خوابیدیم صبح رفتیم اداره.

 

چشمت روز بد نبینه مامان طلا. ظهر که بابایی اومد دنبالم اونقدر حالم بد شد که خدا می‌دونه...هنوزم بعد از گذشت یک هفته حالم خوب نشده. اما به خاطر عسلیم تحمل می‌کنم.... love birds

مامانی گلم مراقب خودت باش

 

می‌دونی که خیلی دوستت داریم و منتظرتیم. بابایی خیلی مراقبمونه و پا به پای ما میاد.

عزیزم سعی کن زود بزرگ بشی و  صحیح و سالم بیای بغل مامی و بابایی ...هوای مامانی رو هم داشته باش اینقده انگشت تو گلوم نکن...باشه فدات شم؟؟؟
 

happy baby

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

Design By : Night Melody