متین کوچولو

نوشته ‌هاي مامي و بابایی براي متین



kiss

می خوام اولین خاطره تلخ و شیرین و بسیار مهیج و خوندنی که از پهلبون کوکولو ومامانیش دارم وارد دفترچه الکترونیکی خاطراتت بکنم البته پیش خودمون بمونه مامانت مثل همیسه زیادی  از بابایی تعریف کرده و گفته  وای وای این بابایی بهترین نویسنده داستان های خیال انگیز و ققنگ کوچمولو هاست !! آخه خیلی دوشت داره از بابایی تعریف کنه tiny butterflies 

حالا موندم سی بنویسم از زبون تو بنویسم یا اینکه مثل یه مرد!!! برات از زبون آدم بزرگا بنویسم آخه الان دیگه تو سش(۶) ماهت داره تموم می شه .. دیگه خیلی مرد شدی مگه نه..

 پهلمون کوکولو دعا کن برای بابایی این داشتان خیلی ترشناکه ...مامانتو تضمین نمی کنم... ولی پهلمونا نمی ترسن!! ها...dancing turkey
یکی بود یکی نبود.. بیرون شیمک مامانی یه دنیای قسنگی بود.. توی این شهر فرنگ ..مامانا با باباها خوش و خرم داشتن کنار جوجوها و پهلبون ها  زمندگی می کردن..heyheypig

تویی این شهر، یکی از این روزای خوب یه مامانی با پهلمون خودش داشت قصه بژبژ گندی تعریف می کرد creddy

که یهو خونه تاریک شد و هم جا رو سکوت گرفت و صدای هو هو باد پنجره ها رو کوبوند به دیوار .. you are tasty beetle

از ترس دندونای مامانی به هم می خورد .. رعد و برق که زد مامانی احشاش کرد سایه یه غول با شاخ و دمی روی دیواره... فرار کرد و با جیغ و لرز رفت دنبال بابایی ..باباش باباش بیا ..  یه چیز ترسناک اومده می خواد متین جونمو بخوره ..بابایی مثل مرد عنکبوتی  hey hey pig

از بالای تختش اوفتاد پایین و اول کمی نرمش و حرکات آکروباتیک کرد(در گوشی می گم از ترس تمام وجودش داشت می لرزید) بله حالا شما فکر کنید داشت خودشو برای یه نبرد بزرگ آماده می کرد..  بدو بدو پرید وسط اتاق گفت: چی شد .. کی می خواد متین و مامانشو بترسونه ... اومد رستم دشتانم آرزوشت...ها یه لحظه سایه شو یه گوشه اتاق دیدم... جستم یه گوشه دیگه اتاق و با چندتا پشتک و بارو bert and ernie playingتا سلاحی بگیرم و جلوش کم نیارم.. که ناگهان محو شد..متین جون چشت روز بد نبینه ان شاءا... مامانت اینهو درخت بید که می دونی چیه ... می لرزید ... آها تو که هنوز نیومدی پس نمی دونی بید چیه... حالا بهت می گم وقت زیاده ، الان برم مامانتو نجات بدم..   کجا بودیم؟آها آره دیگه، توی اون تاریکی گشتم  یه فانوس پیدا کردم و به سختی روشنش کردم ولی زوزه باد اجازه نمی داد و خاموشش می کرد .. با سوسو چراغ توی اون تاریکی شب دنبال شبه می گشتم ..dancing elmoمامانتم خودشو با چسب رازی به من چسبوند ویه وجب ازم دور نمی شد ...Onion emotion

 

  اما یه لحظه مامانت غفلت کرد و از بابایی جدا شد .. چشت روز بد نبینه و گوشت جیغ بنفش که چه بگم غرش رعد برق نشنوه.. آره مثل اینکه شبه یا همون غوله مامانتو خورد چون صدای جیغش تا چند محله اونور تر هم رفته بود .. با عجله و بدو بدو خودمو به مامانت رسوندم دیدم اینهووو ابر بهاری که دید چجوری می باره (آها ببخشید تو که هنوز نیومدی) یه پاشو گرفته بالا گریه می کنه..آخه دلم براش سوخت ...دیدم می گه  خودش بود اومد طرفم بالاخره ما شدیم جن و اون شد... sponge bob 

 

ببخشید برعکس گفتم اون شد جن و ما شدیم بسم الله..بالاخره به خیر گذشت و بعد از ساعت ها تعقیب و گریز مثل اینکه آقا غوله حساب کار اومد دستشو .. دمشو گذاشت روی دوشش و بله ، رفت دده..

 

 

چند روز بعد... ساعت 4بامداد .. مورخ 9/05/1389

friendsخر و پف .. خر و پف ... creddyالبته متین جون تو که می دونی تقسیر من که نیست .. آخه بابات یه زمونی بوکسور بوده .. از بوکسوری هم بالاخره یه خر و پف براش مونده و یه هیکل به غول مامانیت نی قلیونی  که بعد 5 سال انواع غذاهای خوشمزه به ... بستن تونست گوشتی به استخونش بزنه .. البته این رو هم بگما  به پاش برسه یه 10 یا 20 تایی از پشه مشه ها رو حریف ام اونم با حشره کش..تو که می دونی چه بابای رستم دشتانی داری (آها ببخشید تو که هنوز نیومدی ) چقدر حواس پرتم ...اصلا موضوع چی بود.  می خواستم چی بگم ..هاها فهمیدم واقعا این یکی دیگه وحشتناک بودcici is very surprised

 وقتی مامانت جیغ کشید سه متر به هوا پریدم ..غلو نباشه شاید هم چند صد متر بود .. خودت حساب کن دیگه سرم به سقف خورد و شکست ، متین جون شما که می دونی سقف خونه مون چند متر ( آها ببخشید تو که هنوز نیومدی پس نمی دونی).. cute baby bear

داشتم می غلویدم..بله دیگه مامان مثل اون روز.. دوباره جیغ وحشتناکی زد و بقیه ماجرا دیگه .. درا باز و بسته می شد ... باد پنجره رو باز کرد .. زوزه باد قلب آدمو از سینه در می آورد و هم اینا دیگه اه ه ه ه ... این دفعه دیگه مثل یه آدم ترسو پریدم پشت در قائم شدم .. ولی مامانی با رشادت و دلیری تمام فریاد زد .. مرد ببین این آقا غوله کجا رفته .. اون که پشت در نیست .. دور و بر من می چرخه ..تا اینو گفت ... سر تو به درد نیارم ... خوشبختانه در این بخش داستان برق ها نرفته بود .. در نتیجه با یک حرکت رزمی من در آووردی با انگشتای دستم کلید برق و زدم ... وای وای وای ... این دیگه چیه .. شبه می دونی چیه از اونم ترسناک تر بود ... البته اینو بگما اصلا و ابدا نترسیدم .. ولی متین جون اعتراف می کنم که مامانت خیلی می ترسید ...teary hamtaro خوب تو که می دونی خانم ها اصولا خیلی ترسو ... آها ببخشید این مطلب قراره روی وبلاگ مامانت بگذارم ؟؟؟ ببین متین جون اصولا خانم ها و بویژه و بویژه مامانی شما خیلی خیلی پردل و جرات اند اما اون لحظه نگران نونوش بوده که نترسه و چون نونوش پسملی پس نتیجه می گیریم که آقایون از خانم ها ترسوترند،spongebob ها نفس راحت کشیدم... خوب کجا بودیم.. آره اتاق روشن شد و اون غول با شاخ و بی دم رو دیدیم .. راست راست داشت جلومون رژه می رفت انگار نه انگار که مامان نونو رو ترسونده  ببخشید!! نونو رو ترسونده ..cryبا دیدن این موجود خبیث به طرف آشپزخونه در رفتم ...نه نه با سرعت تمام رفت و دنبال یه چیزی گشتم که خودمو برای مبارزه با این س .. با این هیولا آماده کنم توی اون تاریکی .. یه چیزی خورد دستم و به سرعت و با فریاد کشیدن دویدم به طرف اتاق خواب و یه لحظه چشمامو بستم و به طرفش حمله ور شدم ... دیگه نفهمیدم چی شد .. فقط دیدم که مامانت با یک ظرف آب و یه حوله خیس داره صورتمو می شوره  تا به هوش بیام .. چشامو باز کردم و لبخند مامانتو دیدم .. گفتم چی شده من کجام .. اینجا کجاست .. دارم خواب می بینم یا توی دنیای دیگه ای ام .. نکنه هیولا منو ناک اوت کرده .. دیدم مامانی دوباره می خنده و می گه .. خودتو لوس نکن بیدار شو.. باباش تو از پس یه سوسک چندش آور هم بر نمی آی .. دل متینم خوش ..گفتم خوب چی شد ..baby mickey & a star سوسکه ترسید و در رفته .. من که گفتم متین جون و مامانشو نجات می دم از دست این هیولا.. یهو مامانی پرید وسط حرفامو گفت .. تو که رفتی طرفش سوسکه پر زد روی سرت و تو گش کردی و خودم با دمپایی کارشو ساختم...آره پسملی این بود داستان یکی از موجودات چندش آور و از دشمنان قسم خورده مامانی ها و در آینده نزدیک شاهد حوادثی از این دست زیاد خواهی بود... ببخشید که اولین داستان بابایی برای پهلمون خودش با یه سوکس آغاز شد...آخه به جزء بخش هایی از این داستان مابقی اون واقعی بود...

تا داستان بعد خداحافظThe dancing ducky

راستی یه سوژه ای برات دارم، ناناز ، که هنوز پرونده اش بسته نشده ....

نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

Design By : Night Melody