متین کوچولو

نوشته ‌هاي مامي و بابایی براي متین

بولو کنار لنگی نسی Blue Teddy Bear

بابایی  می تونم ازت  یه کمی که نه ؛ به اندازه یه دونه ارزن گله کنم ، خوب ببخسید نمی گم،  گریه نکن_  مرد که گلیه نمی کنه _ گلیه ماله مامانی ها ست ..

forever friendsمتینی یادت می آد اون زمونا که بابایی بچه بود .. توی شهر خودش ، کلی داداش و آبجی داشت، دلم برات بسوزه .. یکی یه دونه ای ... اون موقع ها ؛ نی نی ها خیلی بی دردسر و کم خرج بودن برای باباها و ماماناشون .. توی یه اتاق هشت تا بچه با همدیگه می خوردن و می خوافیدن ، تخت هاشونم طبقاتی بود تا فضای کمتری رو آشغال کنند .. نه اشتب نکن تخت فرفورژه و پوه و از این چیز میزا خبری نبود .. بیچاره دادش بزرگه ، هه هه هه .. نقش طبقه اول تخت رو بازی می کرد و بقیه بچه ها نیز رو کت و کول ش سوار می شدند .. خواب که نبود چی بگم انگار پیست اسب سوالی بود ...تازشم اونجایی که بابایی توش زندگی می کرد آخر دنیابود، پارک و سهر بازی که نداشت ، بیابون خدا پارکمون بود و بازی مهیجمون زدن زنگ همسایه ها و رفتن یه گوشه ای قائم شدن و به ریش بزی آقای همسایه هر هر و کر کر کردن بود.. بعضی وقت ها هم که مامانی و بابایی ما رو دعوا می کردن برای اینکه حالشونو بگیریم می رفتیم بالای دیوار خونه ؛ روش راه می رفتیم هی می گفتیم خودمون می ندازیم پایین تا بمیلیم ، از اونجایی که باباها و مامانا مسکلی در افزایش جمعیت خانواده نداستن و کاملا به نمایسی بودن این حرکاتمون آشنایی داشتن ، با پتک می زدن تو حالمون و می گفتن اگه راست می گی بپر پایین ، تا گیر بیارمتو حسابی نوازشت کنم ... ما که این همه علاقه و مهلبونی را می دیدیم از این کارمون پسیمون می سدیم و با سرعت گربه ها از روی دیوار می دویدیم تا کتک نخورده، فراررو بر قرار ترجیح می دادیم.. لاستی یه چیز بامزه این بود که زندگی در دولون ما کاملا به سبک جومونگی بود .. یعنی کوچه ما با کوچه های دیگه همیشه در جنگ و نزاع بود و معمولا روزی دو سه تا تلفات داشتیم .. بنابراین همیشه مجهز به سلاح های پیشرفته بودیم و کارخانه اسلحه سازی و طراحی سلاح های جدید نیز مغشول بود.. ALViN AND THE CHiPMUNKS

 

 

 

 از سوما خواننده عزیز یا مامانی متین جون خواهس دارم به این چیزا ایراد نگیرید چون که بد آموزی نداره .. می دونین سرا ؟ چونکه متینی حتی تو خواب هم نمی تونه این فضاها و دولون رو تصور کنه .. دیگه لفت ؛ یادس بخیر...یادمه تنها اسباب بازی  که داستیم تفنگ هایی بوده که با چوب دلست می کردیم .. که البته البته  آدم سکار نمی کرد اما هی یکی دو تا مرغ همسایه چرا .. چه کار می کردیم ، کلی دسمن داستیم بایست از خودمون حفاظت می کردیم .. آخه بچه های کوچه های شرقی و غربی (آزادی و پلک) غیر متمدن و از قبایل ابتدایی بودند .. اگه اسیر می سدیم دیگه تر... آره دیگه..لاستی بادبادکا یادس به خیر.. آقا تو خونه دعوا بود سر اینکه امروز کی نوبتسه ، نخای توی کسو را برباید، دادس کوچیکه می گفت اگه به من ندید می رم به مامان می گم .. داداس بزرگه که دیگه بله جولعتس نبود مخالفت کنیم ...Peaceand Love; Homer،  

 

بعد اینکه آخایون از بادبادک بازی خسته می سدن بلاخره نوبت رباییدن نخای ته مونده کسوی مامای می لسید ، که از اونجا که این بنده حقیر کم سانس بودم هنگام عملیات بابایی و مامانی دستگیرم می کلدنو و باقی ماجرا دیکه خر بیار و باقالی پلو ببل...

متین جون همه بخسی از خاطراتمو گفتم تا به این بلسیم که حالا این بچه ها هستن که هر بلایی دوشت دالن سر مامانی ها و بابایی ها می آلن ، هنوز نیومدی ننجونت و بابا علی ات کلی پیاده سدن ، از هر رنگ و سکلی که بگی برات لباس و علوسک خلیدن ..Luigi
  

.مامانیش این جمله داخل پلانتزو نخونید، محلمانه محلمانه هست ، سما خواننده محتلم سما هم نخوانید ، این بخس مخلوص متین زون است...(خودمونیما بابایی تو خلید سیسمونی مثل این سوماخر آلمونی که هست لایی های خشنگی کسید و سالم در لفت)... آما این داشتان لنگ اتاقتم سده داشتان هزار و یک سب.. ماجرا از اونجا سروع سده که این مامانی سیطونو و بلات زده به سرش که اتاق متینیم باید لنگ بسه ... هی می گم مامانس لنگ دیگه سیه .. می گه لنگ دیگه ، بابا لنگ .. آه منلوزت همون رنگ دیگه ... عجب مامانیا ، ،YoYoCiCi - loveletter

ما لو گذاذته سله کار..واقعا اینو که سنیدم به معنای به معنای به معنای واقعی تب کردم .. بابا تقریبا هر سال یه اسباب کسی و یه رنگ امیزی داستیم .. یعنی هر جا که می خلیم بایست کل دکولاسیونسو این مامانیت به هم بلیزه .. حالا می آی خودت با اون دوتا سمسای ققنگت می فینی ... دیگه خیلی فینگلیش نوستم sleepy eeyore

 ( لفطا این قسمت رو با صدای کلفت و بم بخوانید)با عرض پوزش از خوانندگان و شنوندگان و بینندگان و دوستداران متین جون ...خب مامانس حالا چه لنگی بکنیم ..Kawaii Green
 ،
یه دیوار پررنگ بشه ، نمی دونم همین رنگ استخونی بمونه ،

 نمی دونم زرد و آبی بشه ، سه تا دیوار یه رنگ بشه 

نمی دونم و هزار چه و چه و چه شود دیگه ... واه واه واه از دست این مامانت که با این وسواسش آدمو دق می ده ...بلاخره سرتو با چه می شوری با سامپو گلرنگ... ببخسید اشتب شد ، سرتو درد نیارم .. توی یک سب سرد و یخبندان تابستونی همین پری شبا ، من و بابا علی ت آستینا رو بالا زدیمو با رنگ آبی آسمونی ! یه حالی به اطاقت دادیم ، که کاش نمی دادیم ، که کاش مامانیه سیطونتو می آوردیم و از اون بدتر ننجونتو می آوردیم که همه چیز پیزا زیر سره اونه .. bloo.حالا بعدا می فهمی سی می گم...

خانم ها طی تسریفاتی از اتاق شازده بازدید به عمل آوردن و همانا ، بیچاره شدن من و بابا علی ت همانا .. نسون به اون نسون که هر روز توپخونه گروه فسار داره برج و باروهای ما دو تا رو هوا می دن که آخه این چه لنگیه ، باید عوض بسه ... What? نتلس بابایی ، بابا لولولا بادی نیست که به این بیدا بلرزه .. آره بلاخره تسلیم می خواد بسه و امسب احتمالا تا آخله سب توی اتاق فسقلی مسغول رنگ زدن خواهد شد doping positivo & domo

خدا کنه این داستان همین امسب تموم بسه .. وای اگه اینم نپسندن چه آکی بر سرم کنم .. خدایایایایایایایایا

Good Morning

 

آخر و پایان همه چیز خدای مهلبون و قسنگمون هست، خدا زون متینی رو در پناهت حفظ بفرما؛

الهی آمین

داستان بعدی خیلی بامزه ست منتظر باشید؟

 

Pucca

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

Design By : Night Melody