متین کوچولو

نوشته ‌هاي مامي و بابایی براي متین

سلام مامانی نازم...پسر گلم

حالت چطوره فسقلی قد بلند مامان و بابا؟؟؟

ورود به 8 ماهگیت مبارک عسلم...برگ گلم flower garden

دیروز 15 شهریور وارد 8 ماهگی شدی عزیزم و امروز هفته 31 رو به پایان می‌بری

ایشالا همیشه صحیح و سالم باشی گلکم

ببخشید که مامانی اینقدر دیر برات می‌نویسه. بعد از اینکه بابایی رفته بود شمال چند روزی بود که درد داشتم تا اینکه سیسمونی نازت رو چیدیم و مامانی دو روز بعدش یعنی شنبه 30 مرداد دیگه طاقت تحمل اون دردها رو نداشت و رفت دکتر با یه عالمه گریه و غصه ...

قربون سر نازت برم که نمی‌دونم چرا 5 سانت جابه جا و باعث شده بود مامانی دردش بیاد. خانم دکتر هم برای اینکه خدای ناکرده متین عزیزم زود به دنیا نیاد 2 هفته برام استراحت مطلق نوشت و من و شما تو این مدت فقط خوابیدیم و یه عالمه زحمت به مامانی نازنین دادیم که ایشالا بعد از به دنیا اومدن برگ گلم و خوب شدن حال مامان بتونیم براشون جبران کنیم.

مامان جونت تو این مدت 2 تا آمپول هم نوش جان کرد و به یه آزمایش 4 ساعته قند تو روز 4 شهریور رفت که بعد از اون خیلی حالش بد شد. واکسن کزازم رو هم یکشنبه بعدش یعنی  7 شهریور زدم و تا روز شنبه 13 شهریور که دیگه وقت دکترم بود از خونه تکون نخوردم و مدام برای عزیزم استراحت کردم.

عشق مامانی؛

خدا رو شکر به خواست خدا  و دعای همه و استراحت زیاد و تلاش خود عسلکم ( از بس حرف گوش کنی) بهبودی جفتمون به تایید خانم دکترت رسید و از  روز یک شنبه 14 شهریور اجازه داشتیم بیایم سر کار با هزار تا مراقبت و ما هم اومدیم اداره.

بابایی هم تو این مدت خیلی برامون زحمت کشید و دعا کرد و نماز حاجت خوند...آخه من حسابی ترسیده بودم . دلم نمی خواست خدای نکرده برای پسریم اتفاقی بیفته. همش به خدا می‌گفتم از روز اول گفتم که خودت نی نی نازم رو بهم دادی،  خودتم ازش مراقبت کن، اما به هر حال دلشوره‌هام کم نمی‌شد تا اینکه نظر دکترت رو شنیدم و از اون شب تا حالا تونستم یه خواب راحت داشته باشم و بدون نگرانی به زندگی دو نفره‌مون ادامه بدیم.

الان یه ماهی هست که اومدیم خونه مامانی و بابایی جونت ، به همین خاطر بابایی رو کمتر می‌بینیم البته چون عاشق ماست هر روز بهمون سر می‌زد و زودی می‌ره خونه و بعضی شبا هم پیشمون می‌مونه و بقیه روزا رو میره خونه و با اتاق قشنگت سر گرم می‌شه.

خیلی خیلی منتظر اومدنت هستیم...قراره به یاری خدا روز جمعه 7 آبان ماه به دنیا بیای

تا اون موقع که دلمون غش میره برای دیدنت به خدا می‌سپارمت تا خودش ازت مراقبت کنه و سر جات محکم نگهت داره تا دوباره هوس زود اومدن به سر نازنینت نزنه...

قشنگ مهربونم من و بابایی خیلی دوستت داریم. بابایی که هر روز باهات حرف میزنه و دلش هزار بار برات ضعف میکنه... آخی

فدای چشمای نازت بشم ؛

تکونات رو تو این چند وقته خیلی خوب احساس می کنم ، حتی انگشت مکیدنت رو هم بعد از خوردن هر خوراکی‌‌ای حس می‌کنم ، خیلی لذت بخشه واقعا معنای واقعی زندگی رو بهم نشون می‌دی... ازت ممنونم که اومدی تو دل مامانی و اینقدر دوسش داری...وقتی صدات می‌کنم خیلی زود با یه چرخش یا یه ضربه دست و پا بهم جواب می‌دی... وای جواب دادنت رو بخورم که دل می‌بره

آبنبات مامانی.......lollipop

مراقب خودت باش ، تا 7 آبان تو شیمک مامان بمون و حسابی بازی کن و دست و پا بزن... 

 هزارتا بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسI love you

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط مامان نونویو نظرات () |

Design By : Night Melody